دیشب حاج آقا تو مسجد داشت در مورد دو جانباز صحبت میکرد که از جنگ چقدر دارن سختی تحمل میکنن.اولی که قطع نخاع هستش آرزوش اینه که تو خواب بتونه قلط بزنه و دومی از بس خوابیده بدنش پف داره.و هر دفعه مادرش رو صدا بزنه صورتش رو بخارونه.و سالی دو بار ماشین از بنیاد شهید میارن بره بیرو خیابونا و مردم ببینه.اونوقت چقدر من ناشکری میکنم.وای بر من خدا منو ببخش گاهی حواسم به همه چی هست الا رضای تو.
امروز خبردار شدم قرعه کشی به نامم در اومده.واین یعنی پله پله (بعد از پراید) به ازدواج دارم نزدیک میشم.انشاالله و البته رضای خدا.الحمدالله.
مطلب بعد هشتا پرونده دارم که هفته بعد باید تموم کنم که یکم سنگینه.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶ساعت 23:52  توسط
|
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
تاريخ: دوشنبه
7 اسفند
1396 ساعت: 17:50